سکانس اولمون ، برداشت چندممون
سکانس ، شب ، داخلی ، یه جای ناب
کات میده ، خستگی رو تو دلش می خونم ،
می دونم که خستگیش صدای خوبی نداره ، آخه خودش بهم گفته ...
...
با خودش میگه این بار آخره ، یه خورده حس بگیر لطفاً ، سه ... دو ... یک ...
بازم نمی شه ...
...
آنتراکت می ده ،
قهوه می یارن ، نمی دونم این قهوه قراره خستگیشو در کنه
یا شاید حرفی رو به یادش بیاره ، حوصله خوردن قهوه هم نداره ،
عادت داره قهوه تلخ بخوره ،
می خواد سکانس بعد رو با تهیه کنننده مچ کنه ،
البته می خواد با اون درباره ی اونچه تو ذهنش وول می خوره حرف بزنه ،
می دونم چه نارنجکی تو مغزش منفجر شده.
تهیه کننده میگه اون دختری که برا نقشت می خواستی اینجاست ،
ببینیش ، خیلی وقته اینجاست ،
می دونی که خیلی وقته دنبالشم که برات پیداش کنم
...
می خواد اکشن بده
آروم به تهیه کننده میگه ، من یکی رو می خوام که تا آخرش باشه ، این می تونه؟؟؟
اما انگار خیلی هم آروم نگفته ، آخه من شنیدم ...
یه کمی دلم می گیره ، روم نمی شه که جلوش گریه کنم ،
اما یه دفعه بغضم صدا می کنه ، اونم می شنوه ...
میگم ، من خودشم ، خود خودش ،
تو می خوای من تا آخرش بمونم ، با صداقت ، درسته؟؟؟
این چیزیه که تو ازم می خوای
لازم نیست تست بگیری ، من تو خونمه ، تو وجودمه ،
یعنی تهیه کننده اینطوریم کرده ، یعنی تو ازم خواستی ،
نگران هیچی نباش ،
من فقط کافیه خودم باشم.........
به نظر تو من خودمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تهیه کننده : خدا
کارگردان : خودش
دخترک : خودم
ته نوشت : هفده آبان کلید خورد ...