تبليغاتX
مینوش - دل نوشته همیشگی من

سلام مهربونم

دلم فریاد داره .........شاید

چیزی تو ذهنم وول می خوره.............نمی دونم چیه

می خوام سرمو ببرم زیر کاپشنم که بوی تو رو میده تا صبح فقط بغض کنم فقط بغض

فقط بغض

گریه نه؟ می ترسم از گریه کردن بی تو

شایدم بی تو گریه کردن دوست ندارم

شاید؟

حتما


چیزی نمونده دیگه دارم نزدیک میشم............

خدایا کمکم کن با همه بدی هام با همه لجن بوندم؟ دستمو بگیر


مادربزرگم میگفت تو بزرگی ولی نگفت من چرا کوچیکم چون تو بزرگی؟


شاید؟

خوب نگاه کن به من

 من همینجا هستم

شاید یک قدم تا تو

نمی دونم کجای نقطه مهربونی جا شدم

شایدم

از خودم که خسته می شم بغضت می یاد جلوی چشمام


پا کی مثل مریم مقدس

مقدسی رو از اشکات می شد فهمید

ولی من...............نمیدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید

خیلی امروز احساس تنهایی کردم

دستم می لرزه

سرم محکم به میز می کوبم سرم گیج میره

حالت تهوع قطع نمیشه

نفسام بالا نمی یاد

دوباره چشمای مظلوم مینوشم اومد جلوم

احساس میکنم می تونم نفس بکشم


حالم از خودم خرابه

باورم کن با همه خوبی و بدیم

نمی دونم

باید قدم بزنم شاید خوب بشم

شایدم نمی دونم

دستام همیشه به نشونه کمک درازه

چه دستای کشیده ای


نه؟

...

ته نوشت : با اجازه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط مینوش  |