تبليغاتX
مینوش - خدای من

چقدر امشب هوا سرده

دستام یخ زده

همین الان کلی واژه داره تو ذهنم وول می خوره

اینقدر صداشون بلنده که می ترسم تو رو از خواب بیدار کنه

شاید تو الان با ناز خوابیدی

پس چرا من خوابم نمی بره؟؟؟

به ساعت نگاه می کنم ،

بی خوابی زده به سرم ،

شروع می کنم به سیاه کردن دل کاغذ، چقد ر این کارو دوست دارم

سیاه کردن صفحه های سفید و تداخل این دو رنگ با هم چه هارمونییه قشنگی می شه ... مگه نه؟؟؟

گفته بودی بنویسم!!!

یادته ؟؟؟

تو ساکتی محض شب برات می نویسم!

برای تو!

تو دوست داشتنی!

تویی که نمی شناسمت!

یادته ؟؟؟

باز هم به بهونه ای

قهوه سفارش دادیم ...

یادته ؟؟؟

مثل همیشه ، وقتی که می گفتم ، سردمه

دستامو تو دستات می گرفتی و با تمام وجود ها می کردی تا گرم شم...

یادته ؟؟؟

وقتی تو می گفتی ، از سفر آب و آینه ، از ... ،

...

بغضم صدا کرد

بازم با دستمال سفیدت رد اشک رو از گونه هام پاک کردی...

یادته ؟؟؟

وقتی که سرمو پایین نگه داشته بودم تا تو اشکامو نبینی،

یادته گفتی................................

گفتی...........................

گ ف ت ی.........

، به من نگاه کن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟

؟؟

؟

ته نوشت : یه ماچ کوچولو برا خدا می فرستم

چه فرقی داره که مخاظب این حرفا کیه!!!!

شما فرض کن یه خدا.......................................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط مینوش  |