تبليغاتX
مینوش

امروز هم می گویی

مواظب خودت باش

و من خوشحالم

که هنوز بزرگ نشده ام!!!

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط مینوش  | 

...

قرار شد

قدم بزنیم

پاها باشد و این همه حرف مانده و شاید وزش یک باد پاییزی و کمی هم باران

و اگر باران نبود،

همانجا به نماز باران بایستیم

و اگر باز هم باران نیامد

کمی هم اجازه اشک داریم

اما طوری که ،کسی اشکهایمان را نبیند

خسته که شدیم برای خوردن یک نوشیدنی تلخ جایی می نشینیم، همان جایی که هماره از آن به خاطرات یاد می کنیم....

عادتمان بود، یادت هست؟؟؟

نوشیدنی تلخ را می گویم..........؟؟؟؟.........

حرفا که تمام نشدهیچ............

...

یادت هست خداحافظی شبانه ها را

به بدرقه ای ناخواسته

تلاش می کردیم کوتاه تر قدم برداریم

من تو را می رساندم از لابلای تاریک کوچه ها

اما بی که سیر شویم بر می گشتیم اینبار به بهانه یک رساندن دیگر

تو مرا می رساندی...

...........................................

 

ته نوشت : تو که رفتی نگاهم تا رفتنت پر کشید

اونقدر دور شد که از دلتنگی جای خالیت،

روی شونه خدا گریه کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط مینوش  | 

سکانس روز،داخلی،یه جای ناب

مثل همیشه با سفارش قهوه شروع می شود،روی میز کتاب سبز رنگی به چشم می خورد...

دخترک برای همه فال می گیرد، البته فال گرفتن او مثل خودش با بقیه تفاوت دارد،

او علاوه بر حافظ و سهراب با احمد رضا احمدی هم فال می گیرد.

پسرک (طوری که غرورش هم خط خطی نشود)؛می شه برای ما هم یه فال بگیرین؟؟؟

دخترک فنجان قهوه را روی میز می گذارد،کتاب را روی صورت می گیرد،پیشانی اش را روی

 کتاب می گذارد،چشمانش

را می بندد(مانند کسانیکه می خواهند استخاره بگیرند)،تمرکز می گیرد،کتاب را می گشاید؛

...

باران...

زود از خانه بیرون می آیم

در کوچه همه حرف ها وکلام

در حال انفجار است

به کنار انفجار،گل سرخی را به من تعارف کنید،

از شما می گیرم

کار تمام است

اشک های ما امشب یخ می بندد

...

تا ابد

در مهتاب می مانم

تا تو از رود

به خانه برگردی...

...

این فال را دخترک برای پسرک گرفت؛مثل همه،

اما پسرک مثل همه نبود...پسرک مثل هیچکس نبود...پسرک مثل خودش بود...

باور کن...

...

...و...دخترک...برای پسرک قشنگترین شعر زندگیش را خواند...

...و...پسرک...برای دخترک قشنگترین شعر زندگیش را شنید...

و این ها همه خوبست...

 

ته نوشت:پسرک می خواست مطمئن بشه که جای کسی نیست؛

واسه همین از دخترک پرسید می تونم اینجا بشینم؟؟؟

مطمئن که شد،نشست

و؛

و به همین سادگی نشست تو دلش...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط مینوش  | 

من چند روزی است که منتظر نوشته های تو هستم......

(گرچه حساب بین من وتو چرتکه اندازی نیست......)

اما من هنوز منتظرم ....

میدانی؟؟؟؟؟

من همیشه میگویم: ننوشتن مرگ دستی است که همیشه مینوسد.....

و برای من مرگ دستی است که به نوشتن از تو دل بسته

..........و.......مینویسم......

مینویسم و باز هم مینویسم.......

من مینویسم...پس هستم.....

...

می خواهم بنویسم.....از خودم ، از تو، از منتظر ماندن....

دلم برای نوشتن لک زده ....

اما تا شروع میکنم همه آنچه را که میخواهم بنویسم از یادم میرود......

.....و باز منتظر میشوم......برای همیشه

انتظار ....و باز هم انتظار......

....و.....این.....خوبست.......

یا علی

ته نوشت: این روزها هر وقت که با هم قرار میگذاریم یک لیوان آب قند در جیبت باشد.احتمال افتادنم هر لحظه می رود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط مینوش  | 

پیرمردی نق نقو گاوها را سلاخی می کرد

و هر صبح برای اینکه قصی القلب نشود فال می گرفت

و هر روز خوب می آمد

                                    خوب می آمد(...)

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط مینوش  |