تبليغاتX
مینوش

کم اوردم...

حالا نمی دونم چرا اینو اینجا اعتراف می کنم؟...

بارون که زد...

بودنم تا...تو... ریشه دواند...

خیسی چشمات ستودنی است...

ساده تر از این بلد نیستم بگم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط مینوش  | 

 " اگه میدونستم سرنوشت آدما رو کی داره می بافه ، حتما ازش

میخواستم مال من یکی رو کلا بشکافه "

 

 
<
خانه ای روی آب - فرمان آرا >

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط مینوش  | 

عشقای این روزا چه قدر کم عمق دارن، مثل اقیانوسی هستن با ارتفاع یه بند انگشت،

به راحتی عوض می کنیم همونظوریکه پیراهنمونو،

و جالب اینکه خودمون هم باورمون می شه که این عشق، همون عشق تیشه و بیستون...

جالب نه؟!؟

دور و برمون پر از اداهای عشق،

پر از دخترا و پسرایی که از عشق فقط دست تو دست هم بودن و بلدن یا قرقره کردن شعرای نو فلان شاعر به ظاهر عاشق بیمار...

چه آسون عشق و می خرن و می فروشن...

نه نازکی نگاهمون زود می شکنه، نه رگای غیرتمون متورم می شه!

آخه،

قلبمونو نگه نداشتیم برای روز مبادا لرزیدن

...

...

می فهمی چی می گم؟؟؟

نمیدونی از چی دلگیرم،

نمی دونی از چی می ترسم،

اگه می دونستی.................................................

می ترسم!!!!

می ترسم از تنهایی

می ترسم که این همه حرف تو دلم طوفان به پا کنه....

می ترسم که این سکوت، خرابم کنه.....

می ترسم ترسام تموم نشن،

می ترسم...

نکنه لحظه ای یادت بره نگام کنی

می ترسم از اینکه ترس منو شکست بده

می ترسم از اینکه انتظار تموم بشه و بعد از اون به انتظار هیچی نباشم...

می ترسم که این ترس

هیچوقت

هیچوقت

منو

رها

نکنه

ولی تو کمکم می کنی...

می دونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط مینوش  |