وحرفها که نگفته ماند و سوال ها....گره ها را گشودن و حرفهایی که برای نگفتن
است و سوالهایی که پاسخ شان را روزها می دهند...روزهایی که گفتنی نیستند و
کارشان آمدن است وباز آمدن و ما که کارمان رفتن است و...
و...
چه دروغی؟؟
اینکه خسته نیستم؟؟
شاید باطل بشه؟؟!!؟؟!!
خودتم خسته ای؟؟ مگه نه؟؟خودت گفتی!!
چرا نباید بفهمن که من خسته ام؟؟
شاید به بهونه ی پاییز...............
پس نقطه می زارم.............
.......
....
...
نقطه هایی برای همه ی بهونه هام..
.
میون این همه نازکی و دلتنگی
دلمونم اگه شکست و ریز شد گور بابای دلمون...
سکوته دیگه!!!
چه فرقی می کنه دلمون سالم باشه یا شکسته...
مهم نیست چه می نویسم،
همینقدر که هستم ومی دانید که هستم خوبست!...
همیشه در بازی گرگم به هوا از گرگ شدن فرار می کردیم
و اکنون ناخواسته در تمامی بازیها گرگیم بی آنکه از خودمان بترسیم...
من از بازی هفت سنگ می ترسم،
می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینم که دیواری مرا در بر گیرد،
بیا لیله بازی کنیم،
که با هر رفتنی دوباره برگردیم...
قول داده بودم بی قرارترشم...
هنوز نگاه از اون بر نداشته بودم
که دستم پوچ شد
هیچ شد
من با خدا قهر کردم قبل از اینکه به قولام عمل کنم
...
آی مردم دلم هنوز خدا می خواد
...
دیروز رفتم پیش خدا،
قبل از رفتنم تمام بغضام و نذر امامزاده کردم
که بازم دوسم داشته باشه...
اونم مثل همیشه بوسم کرد و ...
...
آخرش:(کاش میدونستی که چقدر در ذهن من بالا و پایین میری...)