حالا دیگه نسیما!
عاشقانه برای استادم،
و عاشقانه یعنی روزی که ستاره های آسمونو براش بچینم،
می خوام از نسیما بنویسم،
با اینکه کلی حرف تو ذهنم وول می خوره،
و با اینکه هزار بار گره های کور ذهنمو باز کردم و بستم،
ولی باز نمی دونم...
خوب می دونم که بهش قول دادم،
ستاره های آسمونو برای روز تولدش بچینم و آویزون کنم توی اتاقش کنار اون ستاره های نقاشی شده...
وقتی یکی از بدترین شکستای زندگیمو خوردم(کنکور)،
همه چیز رو از دست رفته می دونستم...
چند وقتی بود که به نسیما گفته بودم که توی این دنیا هیچ چیزو هیچ کس و ندارم به جز خدا،
که اونم از دستش دادم حسابی باهاش قهر کرده بودم،
حتی دیگه به فکر بغل کردن خدا هم نبودم...
یه قهر طولانی مدت...
و برای اینکه صدای شکستن قلبمو کسی نفهمه بلند بلند می خندیدم،
تو همون لحظه ها نسیما تنها کسی که می تونستم بهش تکیه کنم،
آرومم کرد،
خواهرانه باهام حرف زد(یا به قول داداشی، نرگسانه)...
کاش می تونستم اصرارشو برای آشتی من با خدا بدونم،
کاش می تونستم یه روز تموم بغلش کنم وتو بغلش های های گریه کنم،
کاش می تونستم بفهمم که اونم منو خیلی دوست داره،
وکاش...
می تونستم با زبون بی زبونی خودمون ازش تشکر کنم...
یه دسته گل، یه جعبه شیرینی، می رم منت کشی خدا
کلی فانتزی/.
گفته بودم از ع ش ق نمی نویسم...
ولی بیستون این عشق و برای من، فرهادی نساخته....
تیشه این بیستون عشق به دست ابراهیم...
همون بیستونی که بارها گفتم می خوام بغلش کنم....
...
شده پاره ای از وقت ها تمام زمین و آسمونای مهتابی رو بگردی؟!؟
درست همون لحظه ای که همه جا تاریک،
و همه چیز و همه کس شک برانگیز،
درست همون لحظه ای که همه رنگها رو از یاد بردی...
....
بغض کهنه ای توی گلوت وول می خوره...
آواهای رو به یاد می یاری که پیش تر از این ها فراموش کرده بودی....
و
وسرشار از اینکه باشی یا نباشی،
به دنبال کسی یا چیزی هستی که بتونی با اون آروم بشی، کسی که
قبل تر از این ها هم آرومت می کرد...
....
بعدش به آسمون نگاه کنی، ببینی که به خاطر تو داره گریه می کنه.
...
بعد مطمئن می شی
که هنوز زنده و سرحال،
و هنوزهمیشگی ترینت، اونکه خیلی دوست داره بغلش کنی پیش تو...
اونکه معروف ترین اسمش "خداست"...
خدا ممنون که هستی!
به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد
و کاش می دانستی...![]()
و...
و نوشته های منی که بهترین روزا رو با تو گذروند/.
و برای معصوم ترین معصومه...
از زلالی آبای فرو اومده
از آسمون اومده
جایی نزدیک اشکای یه فرشته
از سفر خدا
اومده تا ملحق بشه...
یه راز بود، رازی به اسم یه انسان
رازی به اسم یه فرشته
و به اسم یه معصومه.
بذار از کودکیش شروع کنم
از جای بوسش روی گونه بابابزرگ
از ریسه رفتنش از خنده، با لبخندی که پدر نثارش می کرد
از بی خوابیای مادر برای شبای تنگش
...
بچه ای که تازه دو روز از تولدش گذشته
اونقدر بزرگ شده که از بزرگ شدنش پشیمونه...
از اینکه خیلی چیزا رو می فهمه،
از اینکه دیگه نمی تونه خودشو گول بزنه،
دیگه کسی نمی تونه گولش بزنه با یه آب نبات
اون دیگه اونقدر بزرگ شده که بفهمه بعضی از آدمای دورو برش فقط ادای آدم بزرگا رو در می یارن،
فقط سنشون رفته بالا، اما عقلشون هنوز اندازه ی همون معصومه ی دو روزس،
اونقدر می فهمه که همه آدما تو این ازدحام جمعیت،
تو این شلوغی هر روز تنهان... تنهای تنها!
اما چیزی که هست ادای آدمای خوشحال و راضی رو درمیارن،
دیگه فهمیده که به هیچ کس نمیتونه اعتماد کنه،
حتی کسایی رو که خیلی دوسشون داره،
باید همیشه محبتش پنهون باشه،
شاید اینجوری هم برا خودش خیلی بهتر باشه هم برا بقیه...
حالا بزارین کمی از دفترای آبیش و انتظارش بگم تا بغض کردناش صدا کنه،
تا نشستنش به ذکر،
تا سیاه کردن دفترای آبی رنگش به ع ش ق انتظار،
از این که تو دفتراش فقط م ه د ی میشناسه،
از اینکه انگار فقط بدنیا اومده که منتظر باشه...
در پس این نوشته ها یه رازه،
و تو دل هر راز یه رازه،
تنها داراییش تنهاییه،
می خواد که تنهاییاشو به بهای ع ش ق
بفروشه
...
کیه که از اون قدری تنهایی بخره؟
...
تو دنیایی که به قول شاملو می یان دهنتو بو می کنن که مبادا به کسی گفته باشی دوستت دارم...
یا اینکه صدای قلبتو گوش می کنن که مبادا عاشق شده باشی...
تو دنیایی که آدمای روانی زیادی پیدا می شن که همه چیز و همه کس و به مسخره می گیرن؛
حتی جایگاه بیستون و...
خنده داره که من از عشق بگم...
خوب که به اطرافم نگاه می کنم، آدمایی رو می بینم که با افکار متعفن ذهنشون از ما سوء استفاده می کنن!
مگه می شه توی یه همچین دنیایی سری زد به بیستون؟!
توی این دنیا نه کسی هست که تیشه به دست بگیره، نه کسی که...
توی این دنیا اگه می خوای عاشق بشی باید فراموش بشی، یعنی برای هیچی، خودتو،احساستو به دیگران بسپری که آخرش چی؟!؟
هیچی...
واقعاً چه زندگی نکبت باری اطرافمون پر شده، نمی تونیم حرف دلمونو بزنیم
نمی تونیم حتی پرواز کنیم...
پروازی که فروغ می گه...
خیلی دلم می خواد ازش بپرسم تو کجایی که پرواز هست؟!؟!
چرا اینجا حرفی از پرواز نه حسی و نه جایی برای پریدن، چرا اینجا که منم پرواز مرده!؟
احساس کردم شاید بشه پرواز رو تجربه کرد...
همونطوری که دکترای بی حوصله می گن، اونایی که برای هممون یه جور
نسخه تجویز می کنن...
می گه: صبح که از خواب پا می شی پنجره رو وا کن تا دور دستها رو نگاه کن، به همه چیز خیره بشو
حتی پرواز پرنده ها...
می گم چشم.... و دیگه هیچی نمی گم....
آخه طفلکی نمی دونه که اینجا که من هستم،پشت پنجره اتاقم فقط یه دیواره....
دو تا راه دارم یا باید پشت پا بزنم به همه چیز و همه احساسمو دور بریزم....
یا اینکه به حرف اون گوش کنم و پشت پنجره بشینم....
تازه بدتر اینکه نمی دونم این عمر من که داره می گذره ارزش این تجربه رو داره یا نه؟...
مگه می شه کسی تو اتاقی نشسته باشه که نه پنجره داره نه روزنه ای برای
پرواز، بتونه به من کمک بکنه؟
از صبح تا حالا هر وقت که سر زدم به آسمون نه اثری از آسمون بود نه قرابتی با اون...
هر چی بوده بوی آسمون یا سقف شبیه به آسمونه که گندیده بوده...
هیچ راهی ندارم؛
نه می تونم آرزوهامو قاب کنم و به دیوار بزنم به امید پرواز....
نه می تونم دنیا رو تغییر بدم یا خراب کنم...
به هر حال هر چی بوده یا هست پشیمون نیستم....
چون خودم اونو رقم می زنم و امید به خدام دارم....
به هر حال دنیاست دیگه تا ردا قسمتتون چی باشه/.