اگه شدم دیوونه
ای مردم زمونه
دل مستم اسیره
دو ابروی کمونه
دلبر من در عالم
خوشگل و مهربونه
در مدح او چه گویم
مثل خدا می مونه
...
مثل خدا می مونه
مثل خدا می مونه
....
دوباره بارون داره می گیره
...
واسه با تو بودن
نزدیکم
همینجا
گمشدیم تو آسمون
هراسون هراسون
گریه می خواد این دلای پاک
می خواد نمی خواد؟
دلم لک زد واسه گریه شبونه
شاید
خدا و عاشق خدای من
نذارید بلرزم
من به این راحتی از دست نمی دمش
چون باهاش گریه کردم
...
سکانس اولمون ، برداشت چندممون
سکانس ، شب ، داخلی ، یه جای ناب
کات میده ، خستگی رو تو دلش می خونم ،
می دونم که خستگیش صدای خوبی نداره ، آخه خودش بهم گفته ...
...
با خودش میگه این بار آخره ، یه خورده حس بگیر لطفاً ، سه ... دو ... یک ...
بازم نمی شه ...
...
آنتراکت می ده ،
قهوه می یارن ، نمی دونم این قهوه قراره خستگیشو در کنه
یا شاید حرفی رو به یادش بیاره ، حوصله خوردن قهوه هم نداره ،
عادت داره قهوه تلخ بخوره ،
می خواد سکانس بعد رو با تهیه کنننده مچ کنه ،
البته می خواد با اون درباره ی اونچه تو ذهنش وول می خوره حرف بزنه ،
می دونم چه نارنجکی تو مغزش منفجر شده.
تهیه کننده میگه اون دختری که برا نقشت می خواستی اینجاست ،
ببینیش ، خیلی وقته اینجاست ،
می دونی که خیلی وقته دنبالشم که برات پیداش کنم
...
می خواد اکشن بده
آروم به تهیه کننده میگه ، من یکی رو می خوام که تا آخرش باشه ، این می تونه؟؟؟
اما انگار خیلی هم آروم نگفته ، آخه من شنیدم ...
یه کمی دلم می گیره ، روم نمی شه که جلوش گریه کنم ،
اما یه دفعه بغضم صدا می کنه ، اونم می شنوه ...
میگم ، من خودشم ، خود خودش ،
تو می خوای من تا آخرش بمونم ، با صداقت ، درسته؟؟؟
این چیزیه که تو ازم می خوای
لازم نیست تست بگیری ، من تو خونمه ، تو وجودمه ،
یعنی تهیه کننده اینطوریم کرده ، یعنی تو ازم خواستی ،
نگران هیچی نباش ،
من فقط کافیه خودم باشم.........
به نظر تو من خودمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تهیه کننده : خدا
کارگردان : خودش
دخترک : خودم
ته نوشت : هفده آبان کلید خورد ...
برای این روزها دلم زود زود تنگ می شود
برای این روزها که لبخند می زنی
و من که لبخندت را می چینم و برای خودم نگه می دارم
برای این روزها که بغض می کنی
و من که بازی اشکهایت را با دستمال سفیدی خراب می کنم
و آن را هم برای خودم نگه می دارم
بی تابم ... بی تابم
و تو بهتر از دیگران دلیلش را می فهمی
دلیلش
دلی است که دزدیدی
و دستهایم که در دستهایت پنهان کردی
بی تابم ... بی تاب ...
دوباره بغض کردم
می بینی چقدر لال ماندم
بین حرفهایم
......
....
...
ته نوشت : باور کن هر روز کسی برای دلنوشته هایم
_ که به اندازه تمام حجم های دنیا است _
دلتنگ است/.
من همینجا هستم
شاید یک قدم تا تو
نمی دونم کجای نقطه مهربونی جا شدم
شایدم
از خودم که خسته می شم بغضت می یاد جلوی چشمام
پا کی مثل مریم مقدس
مقدسی رو از اشکات می شد فهمید
ولی من...............نمیدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید
خیلی امروز احساس تنهایی کردم
دستم می لرزه
سرم محکم به میز می کوبم سرم گیج میره
حالت تهوع قطع نمیشه
نفسام بالا نمی یاد
دوباره چشمای مظلوم مینوشم اومد جلوم
احساس میکنم می تونم نفس بکشم
حالم از خودم خرابه
باورم کن با همه خوبی و بدیم
نمی دونم
باید قدم بزنم شاید خوب بشم
شایدم نمی دونم
دستام همیشه به نشونه کمک درازه
چه دستای کشیده ای
نه؟
...
ته نوشت : با اجازه
چقدر امشب هوا سرده
دستام یخ زده
همین الان کلی واژه داره تو ذهنم وول می خوره
اینقدر صداشون بلنده که می ترسم تو رو از خواب بیدار کنه
شاید تو الان با ناز خوابیدی
پس چرا من خوابم نمی بره؟؟؟
به ساعت نگاه می کنم ،
بی خوابی زده به سرم ،
شروع می کنم به سیاه کردن دل کاغذ، چقد ر این کارو دوست دارمسیاه کردن صفحه های سفید و تداخل این دو رنگ با هم چه هارمونییه قشنگی می شه ... مگه نه؟؟؟
گفته بودی بنویسم!!!
یادته ؟؟؟
تو ساکتی محض شب برات می نویسم!
برای تو!
تو دوست داشتنی!
تویی که نمی شناسمت!
یادته ؟؟؟
باز هم به بهونه ای
قهوه سفارش دادیم ...
یادته ؟؟؟
مثل همیشه ، وقتی که می گفتم ، سردمه
دستامو تو دستات می گرفتی و با تمام وجود ها می کردی تا گرم شم...
یادته ؟؟؟
وقتی تو می گفتی ، از سفر آب و آینه ، از ... ،
...
بغضم صدا کرد
بازم با دستمال سفیدت رد اشک رو از گونه هام پاک کردی...
یادته ؟؟؟
وقتی که سرمو پایین نگه داشته بودم تا تو اشکامو نبینی،
یادته گفتی................................
گفتی...........................
گ ف ت ی.........
، به من نگاه کن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟
؟؟
؟
ته نوشت : یه ماچ کوچولو برا خدا می فرستم
چه فرقی داره که مخاظب این حرفا کیه!!!!
شما فرض کن یه خدا.......................................................................
زمستان
برف که ميبارد
لباسهایم را
به آدم برفی ميدهم
میپوشد
و
عاشق ميشود
...